تبليغاتX
زندگي مشترك
من هیچ وقت س ی ا س ی نبودم و نیستم امااااااااااااااااااااا

امروز اداره ماشین گذاشته برای شرکت در .....................

امروز بهمون گفتند چندین شعار بنویسیم و پرینت بگیریم .................

امروز دلم گرفته

نوشته شده در چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 11:30 توسط پريناز |
سلام یه عدد پست فوری به علت حجم زیاد کار:

۱.... هورااااااا بخار شو خریدم ..دلونگی ....خیلی دوسش دارم کلی تحقیق کردم چه مارکی بگیرم ..تا به این رسیدم ..شوشو می گفت خرم کردی اومدم گرفتم ...آخی دیشب وقتی برگشتیم سردرد وحشتناکی داشت ...دلم براش سوخت خیلی وظلوم شده بود ...استامینوفن ...کیسه آب گرم هیچ کدوم فایده نداشت ....دلم براش سوخت ...دییییی

۲.... کله پاچه دوست داری ؟؟ آقا ما امروز با همکارا یه عدد مغز و بناگوش خوردیم خیلی حال داد جاتون خالییییییی.

۳... آرنیکا جونم خیلی نگرانتم همه دیروز و دیشب تو فکرت بودم خیلی ...یه خبری بده به من ....

۴... مریم جون تولدت مبارک ...دییییی خوب تو وبلاگ لیندا دیدم تولدشه حالا نمی دونم اون مریم همین مریم منه یا نه ...به هر حال دوست وبلاگیه دیگه ...تولدت مبارک .....

۵....هوچی

نوشته شده در سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 11:39 توسط پريناز |
سلام خوبید ؟؟؟ خوشید ؟؟؟

از چهارشنبه : رفتم خونه ..یادم نمیاد ؟؟؟ چی شد ؟؟؟؟ اهههههه

پنج شنبه : تا ظهر خوابیدیم ...با شوشو جنگ و دعوا بودیم ...بی ادب غذا درست کردم نخورد ...خیلی بی ادبه ...ناراحت شدم ...می گفت میل ندارم ....رفتیم شهروند خرید کردیم و رفتیم خونهمامان اینا ...آخه عموم اونجا بودند ....دیگه خوش گذشت و خوب بود .....

جمعه شام عموم اینا رو دعوت کردیم .....بنابراین این پریناز خانم گل گلاب افتاد به جون خونه ...بساب ( درست نوشتم ؟؟؟) بساب ......خونه شد دسته گل و اما شام قرار بود کباب چوبی ...سالاد ماکارانی ...ته چین مرغ اد و ژله درست کنیم ....یادم رفت از ژله عکس بگیرم خوشگل سده بود ..آلبالو و تمشک رو درست کردم و بعد خوردش کردم و تو ژله اناناش ریختم یه طیفی از رنگهای خوشگل شده بود .....

شوشو کباب چوبی ها رو درست کرد . ته چین مرغ رو و من سالاد ماکارونی ...و البته شوشو سالاد هم درست کرد .....کلا کارهای شستشویی مال من بود و بقیه کارهای اجرایی برای شوشو .....

اومدند و رفتند خوش گذشت خوب بود .....ولی این شوشو خان تا وقتی اونا بودند خوب بود ...رفتند ویرش گرف نمی دونید اینو دستمال بکش و اونو بکش و این حرف ها حالا فکر نکنید که من کشیدم نه ...رفت حمام و اومد منم گفتم همه رو کشیدم ...دیییییییییی

خوب چیکار کنم ......ولی رو اعصاب بود ها ...هی می پرسید ...بمیرم دست خودش هم نیست و..... نه چرا بمیرم ....؟؟؟؟ نمیرم ..دست خودش هم نیست .....

تاسوعا که شنبه بود : تا نزدیکی ظهر خوابیده و ناهار خوردیم و استراحت و رفتیم شام خونه مامامی شوشو و با اونا رفتیم دسته نگاه کردیم و ساعت ۱ برگشتیم شام و دیگه تا نشستیم و حرف و حرف و اومدیم خونه ۴ !!!!! بود .....خوابیدیم و فردا ساعت ۱۰ رفتیم با شوشو و خواهری بیرون ......وحشتناک بود .....

دیگه برگشتیم و شبم رفتیم یه دوری زدیم و الانم در خدمت شمااییم ؟؟؟؟

و اما یادم رفت بگم بیچاره شوشو رو مجبور کردم لوله درازه رو به خاطر اومدن عموم اینا جمع کنه ...خدا وکیلی هوا هم کمی گرم شده بود ...بابام که اومد خونمون دید بخاری نیست ...به من گفت این پسر رو خیلی اذیت می کنی ها ؟؟؟؟

خوب دوست نداشتم با اون وضعیت لوله درازه بیان ببینند .......دیییییی

لوله درازه رو وصل نکردم آخه پنج شنبه هم میهمان خواهیم داشت ان شاا....

نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 10:4 توسط پريناز |
سلام خوبيد ؟؟؟

خوب ديروز يهو به سرم زد برم شيريني بخرم رفتم ناتالي وحشتناك شلوغ بود خوب يهو به سرم زد از اين كيك كوچولوها تارت ميوه و  اينا داره بخرم ...خوشمزه بود انصافا .....

رفتم خونه شوشو دم در وايساده بود بهش مي گم چرا نرفتي خونه ...با يه لحن شيطوني مي گه مي خواستم ببينم با كي مياي مشكوك شده بودم بهت !!!!!!!!!!!!!!!!

رفتيم خونه مي گه اس جديدت رو مي دوني ...مي گم نه ؟؟ مي گي جي جي كوچولو ؟؟؟ ) اسم قبليم كه يادتونه ؟؟ كوروكوديل و كوكي و قناري و....

مي ره حمام ...زنگ مي زنم مامان امير علي همسايه روبرومون ....كلي دلم براي امير علي تنگ شده بود ...مي گه خوابه ...دپرس مي شم ....

۱۰ دقيقه بعد در مي زنند ...مي بينم باباي امير علي ..امير علي بغل پش در ...واي مي پرم مي گيرمش ...خيلي ماه شده كلي باهاش دوستي مي كنم ...بازي مي كنم ...الهي

مي ريم خونه مامان ...من و مامان و داداشي و شوشو شام مي خوريم آخه خواهري كلاس زبانه دير مياد .....

ديگه خواهري مياد بقيه برنامه شب يلدا ....

آخر هم مامان كادو مي ده دو تا از النگوهاي به قول خودش جوونيش ، يه شال مشكي كه شديد نياز داشتم و يه روسري خوشمل و شوشو هم يه پليور خوشگل....عكس ها در اولين فرصت ....

اونجاييم كه برادر شوشو مي زنگه ...كجاييد ؟؟؟ نمياييد اينجا ؟؟؟ مي گم بابا نبود ديگه ما اومديم اينجا ...مي گه خوب مامان اينا رو هم مياورديد اينجا ؟؟؟؟؟ گوشي رو مادر شوهري مي گيره ....تبريك شب يلدا و تشكر به خاطر اس ام اسي كه براش فرستاده بودم (هندونه بيار قاچ كنم ...لپتو بيار ماچ كنم ...يلدا مبارك ) خيلي خوشش اومده بود

شوشو كلي مسخره بازي در مياره .....مي خنديم ...خوب بود .....آخر هم ما داريم اشپز باشي مي بينيم و اون خوابش مي بره .....بيچاره ...مي گم بريم ..مي گه نه فيلمتو ببين مي ريم .....

مي ريم خونه ...زودي مي ريم بخوابيم ....

نصفه شب يه خواب وحشتناك ديدم خيلي بد ....شوشو رو بيدار مي كنم مي گه هه؟؟ مي گم تو رو خدا بيدار شو خواب خيلي بدي ديدم ...داشتم مي لرزيدم ...عرق كرده بودم ...بيدار مي شه ...

خيلي بد بود .....نمي دونم چرا شايد پر خوري كرده بودم ؟؟؟؟؟

صبح هم به زور از خواب بيدار شدم خاله پري بعد از ۵ روز تاخير او.مده داره مي كشتم

پ.۱: لوله درازه فراموش نشه

نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت 11:30 توسط پريناز |
سلام خوبید ؟

نوشتم لوله درازه و شب یلدا ...چ.ن لوله درازه همه افکارم رو پر کرده به همین خاطر گفتم از یاد شماها نره یه وقتی .........

امشب خونه مامان اینا می ریم ...به پیشنهاد شوشو خوب بابام نیست دیگه ......مامانم تازه برامون کادو هم خریده ...دیییییییییییی

دیشب شوشو دیر اومد ...وای یه فکری به حال من بکنید شدم خرس ...زودتر رفتم خونه یعنی ساعت ۳.۳۰ خونه بودم زودتر رفتم کمی خونه رو مرتب کنم ..خیلی خوابم میومد رفتم خوابیدم هی بیدار می شدم هی بیشتر خوابم میومد تا ۷ خوابیدم .....تازه به زور  از خواب بیدار شده بودم ....کوکو سبزی درست کردم ..کمی خونه رو مرتب کردم و شوشو اومد ....شام خوردیم ....گاو صندوق رو دیدیم ....به اصرار من ...البته خیلی دنبال نمی کنمش ...همنطوری ...هوسی ....

خوابیدیم ....

شب یلداتون مبارک ...ایشاا.... به همتون خوش بگذره و شاد باشید ....

بلندترین شب سال هم خورشید را ملاقات خواهد کرد . و این یعنی بوسه گرم خداوند بر صورت زندگی . وقتی همه چیز یخ می زند ....

یلدا شب زایش مهر ...مبارک

نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 11:36 توسط پريناز |
سلام

خوبید ؟ منم خوبم .....بد نیستم ....

چهارشنبه رفتیم تولد خواهر شوشو ...خوب بود ...خوش گذشت .....نمی دونم چرا برگشتیم باز شوشو عصبی بود .....ای خدااااااااااااااااااااااا

دیگه خوابیدیم ...اوهو اوهو ....شوشوی کاری و فعال ..پنج شنبه هم رفت سر کار ....دیگه منم با مامامیم رفتم بیرون اونقدر چیز میز کوچیک برای خودم خریدم که نگوووووووووووووووو.ناهار هم خونه مامامی رفتم و زودی رفتم خونه که شوشوی خسته ام میاد خونه باشم ...اوهو اوهو .....

اومد و دوش گرفت و بهش پیشنهاد دادم بره یه ساعتی بخوابه ...خوابید و سر حال شد و آماده شدیم رفتیم مهمونی خونه دایی جونم اینااااااااااااااااا.......

اونجا هم خوب بود .....برگشتیم ....شوشو جان برایمان همه موهامو بافت ....دییییییییییییییییییییییییییییییییی

صبح جمعه زودی بلند شدم ....جهت امر پاچه خواری یه لیوان شیر کاکائو و یه موز دادم شوشو ...باهاش خداحافظی کردم پیش به سوی خونه مامان ...اونجا هم کمی خودمون رو مرتب کردیم و راه افتادیم رفتیم سفره .......

آخی شوشو دوبار بهم زنگ زد و هی می گفت نیشتی ...نیشتی ....اونجا دعاتون کردم ....خوب بود ...

دیگه می خواستند به زور بعد سفره هم ما رو نگه دارند ...منم گفتم نه شوشو جان دیروز که سر کار بود امروزم دیگه تنها وده تا الان دیگه برم ...........

۵ خونه بودم .....شوشو مهربون شده بود ..هی مسخره بازی در میاورد ......رفتیم که  بریم شام بیرون در کل خوب بود .......

شنبه : رفتم خونه بعد هم شوشو اومد و رفتیم با هم بیرون دوری زدیم و ماشین رو درست کردیم و یعنی دادیم درست کرد و در نهایت هم بخاری رو وصل کردیم ...آخه شوفاژ کفاف خونمون نیست ...............

یه چیزی بگم .....ما وضعمون بد نیست ....یعنی می تونستیم خونه رو پس بدیم سر موعد و یه جا دیگه اجاره کنیم ...کمی بزرگتر و بهتر ...هر چند پولمون رو برای خرید خونه داریم پس انداز می کنیم .اما اینقدر بهم گفتند که اسباب کشی وسیله هاتو خراب می کنه ...فلان می کنه ....اینجور می کنه ...که نگو ...منم پشیمون شدم ...از دیشب که بخاری رو وصل کردیم ...لوله اش خیلی درازه ...راهی دیگه هم نداره ..وای خونمون خیلی زشت شدهههههههههه...دیگه دوست ندارم کسی رو دعوت کنم

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 9:29 توسط پريناز |
سلام خوبید ....

دیروز وقتی رفتم تو وب لیندا و اون ماجرا رو خوندم ...گیج و منگ شدم ...هنوز هم از حکمت خدا در عجبم ...نمی دونم چرا اینجوری می شه ...دیشب تو فکرش بودم ...خدا رحمتش کنه ...خدا به مینای عزیز صبر بده .....

خیلی فکرم رو مشغول کرد .... به این فکر می کردم که من و شوشو این همه سر چیزای الکی با هم دعوا می کنیم و قدر عمر و لحظه و زندگیمون رو نمی دونیم .....به شوشو هم گفتم ...ماجرا رو تعریف کرد ...وای حالا خدا نکنه این شوشو رو فرم باشه همه چی رو به شوخی و مسخره بازی می گیره ......اینقدر حرف های مسخره می زد که نگو ...بهش می گم فکر کن برای ما خدای ناکرده این اتفاق میوفتاد ...من می مردم ...شوشو می گه ...وای خدا رو شکر می کردم که نجاتم داد و اسیر نشدم یه عمر ...بعد هم می گه حالا هم دیر نشده ها !!!!!!!!!!!!!!!!!!! می بینید تو رو خدا ؟؟؟؟

اینم از شوشو ما ...ببینید ما داریم با کی می ریم سیزده به در ؟؟؟؟؟؟

دیشب شوشو دیر اومد .. رفتيم زودي تيراژه براي خواهريش كه امشب تولدشه كادو بخريم ..مي خواستيم سه تايي با داداش شوشو يه سرويس سواچ بخريم ..خوب خيلي قشنگ نبودند ...يه دستبند خريديم و يه انگشتر ستش ..خيلي خوشگل بودن ...و من نيز هديه سوم شدنم رو گرفتم يه گوشواره از ستي كه مامان شوشو داده بود ( اون موقع گوشوارش تموم شده و بود و ناياب )

ديگه اينكه شام اومديم همبرگر خورديم و خوابيديم .........

امشب تولد خواهر شوشوئه .....و من يه ژله درست كردم ....حالا شنبه عكس مي گيرم ببينيد ...خوبه يا نه ؟؟؟؟

ديگه جمعه سفره حضرت ابولفضل دعوت شدم .....هورااااااا خانوادگيه ...دخترعمه ام كه مرداد عروسيش بود دعوت كرده همه خانم ها رو .....شوشو هم اوكي دادند .....مي رم و جاي همتون دعا مي كنم ...يعني براي همتون دعا مي كنم .....

فردا شبم خونه داييم دعوتيم .

پ.۱: دخملي جون ديروز در جوابت دستورشو گذاشتم خيلي وقت نداشتم زودي گذاشتم ببخشيد دير شد ...دوباره پايينم مي ذارم ....

پ.۲: لينداي گلم به سلامت بريد و برگرديد ...التماس دعا

سالاد ترشي مواد لازم : گل کلم : نیم کیلو هویچ : نیم کیلو سبزی ترشی : یک کیلو سیر و فلفل : به میزان لازم کیلو گوجه فرنگی: به مقدار لازم نمک : حدود صد گرم سرکه : یک لیوان طرز تهیه : همه مواد را می شویی. گل کلم و هویچ را نگینی خرد می کنی. مواد نباید آب داشته باشند وگرنه ترشی کپک می زنه. سیر و فلفل رو هم به میزان دلخواه خرد می کنیم.من توش قارچ و چيزايي كه دوست داشتم هم ريختم گوجه فرنگی ها رو مثل رب گوجه فرنگی عمل میاریم. یعنی چهارقاچ می کنیم و می ریزیم توی قابلمه می ذاریم یه کم بپزه. سپس صافش می کنیم و می ذاریم آب گوجه فرنگی به دست اومده، بیست تا سی دقیقه بجوشه تا یه کم غلیظ بشه. بعد اجازه می دیم خوب خنک بشه. سپس مواد رو به همراه سبزی ترشی که خرد کرده ایم، توش می ریزیم. نمک رو هم می ریزیم. یک لیوان سرکه هم بهش اضافه می کنیم. سپس درون ظرف در بسته می ریزیم و درش رو محکم می بندیم و جای خنک قرار می دیم. ( مثلاً یخچال ) بیست تا سی روز بعد آماده است.
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 10:25 توسط پريناز |
سلام خوبید ...کوتاه و مختصر دیروز شوشو خان نرفتند سرکار و گرفتند خوابیدند و یه منم زنگ زد که می خوام از مرخصی تشویقیم استفاده کنم ....

اعصبانی بودم از دستش ...رفتم خونه گرفتم خوابیدم ...بیدار شدم یکم مرتب کردم و چرخیدم گفت بریم بیرون شام ....تو نظر بده من انتخاب می کنم ...چند تا نظر دادم آخر هم گفت من اعصاب ندارم انتخاب نمی کنم ومنم از لجم گفتم انتخاب نکن ....رفت تو اتاق من رفتم تو اشپزخونه و ژله یه رنگ درست کردم آخه چهارشنبه شب تولد خواهر شوشو می خوام ژله هم درست کنم براشون ببرم ....

دیگه اخر شب رفتم تو اتاق بهش شیر کاکائو دادم تا قرصش رو بخوره ...نخورد منم گفتم نخور ....رفتم خوابیدم نصفه شب که ۱۲.۳۰ بیدار شده هی بغلم می کنه ...دستم رو می گیره و می گه گشنمه ...بیچاره ناهار هم نخورده بود اما خوب من چیکار کنم ؟؟؟؟؟

بهش گفتم به من چه ؟؟؟ برو شیرکاکائو بخور ....خوابیدم ....صبحم خودش ساعت گذاشته بود البته منم بیدار بودم یه جورایی ....یه خداحافظی خشک و رفت ...

بد باهاش رفتار کردم حقش بود ....تا الکی از مرخصی هاش استفاده نکنه ......

همین

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 10:25 توسط پريناز |

سلام

خوبيد ؟؟؟؟

از چهارشنبه :

اومدم اداره بعد ظهر مسابقات بانوان بود تو ادارمون ...رفتم شركت كردم و احساس كردم كه اول تا سوم مي شم ...رفتم به شوشو گفتم اول نمي شم اما بگو اگه دوم يا سوم شدم چي مي خري برام ...گفت اگه اول بشي دستبد طلا !!!!!!!!!!!!!!!!( مي دونست نمي شم .) دوم : يادم نمياد چي گفت ....سوم رستوران شانديز ( خودشم تو جايزه سهيمه ..)

خلاصه كه چرخيديم و آخر شبم رفتيم خونه دوست شوشو و فردا هم از اونجا رفتم يه مغازه براي عمه ام كه شب مي خواستيم بريم خونشون خريد كرديم و برگشتيم و شبم خونه عمه ام بوديم .....

و اما جمعه : شوشو چند روز قبلش گفت برو اون مراسم ...اگه منم مخالف بودم براي اين بود كه  از اين ناراحت شدم تو براي خودت برنامه ريختي و نيومدي قبلش با من هماهنگ كني !!!!!!!!!!!!!!!!!1 اما خوب ديگه به من نمي چسبيد كه كه ديدم ادارمون از 2 تا 8 شب توي يه سالني برنامه داره ...گفتم اينو با هم مي ريم .... خلاصه كه با دوست شوشو و خانمش رفتيم اون مراسم...........خوب بود بد نبود .....يه جا هم چند تا زوجاي جوون رو صدا كرد مسابقه ...ما رو هم صدا كرد ...حالا مسابقه چي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ماست خورييييييييييييييييي....واي بايد تمام صورت شوشو هامون رو ماستي مي كرديم ...با حال بود .....

شنبه :

خونه مامان شوشو بوديم و خوش گذشت .....مرغ سوخاري درست كرده بود انصافا خوش مزه بود .....

پ.1: يه سيستمي به تازگي تو ادارمون راه اندازي شده ...به همين خاطر كارم خيلي زياد تر شده .....

پ.2: راستي داداش شوشو يه چيزي مثل ساعت شني بهمون داد خيلي خوشگله عكسشم در اولين فرصت مي ذارم .....

پ.3: حسم نسبت به اون موقع خيلي فرق نكرده ...اما خوب ديگه نمي خوام زياد در موردش حرف بزنم .....

پ.4: يادم رفت بگم يه شيشه كوچيك خيار شور يه دبه كوچيك شور يه دبه متوسط سالاد ترشي درست كردم .......... اميدوارم خوب بشه ...البته شوشو خورد كرده و بنا به تجربه بالايشان ميزان آب و نمك و سركه را نيز تايين فرمودند .......

پ.5: در مورد اون مسابقه بالايي با نامردي تموم من سوم شدم .....خوب براي هر كي هم تعريف كردم گفت خدايي نامرديه ....ببينيد من و اوني كه دوم شده دارت يه امتياز اختلاف داريم اون 23 من 22 اما من دو رو تو زمان 11.06 ثانيه رفتم و ركورد زدم و اون 11.59 رفته ...حالا تو امتياز بندي گفتند كاري نداريم 11 تا 12 يه امتياز بهش تعلق مي گيره ......

پ.6: الان در مورد پ.5 مي گيد چقدر بيكارم نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پ.7: احساس مي كنم از همكارا اينجا رو ميان مي خونن ؟؟ چيكار كنم ؟؟؟ هر كي همكار منه زود دستاش بالا و خودش رو معرفي كنه .....

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 8:55 توسط پريناز |
سلام

خوبید ؟

دیروز رفتم خونه ...دیدم گرفته دراز کشیده روی تخت ....کاری به کارش نداشتم ...خوب سلام هم بهش نکردم ....

یکی دو بار بهم توپید ...می خواست گیر بده ...خوب منم کاریش نداشتم .....تا اینکه بهم گت می خوای بخوابی ؟؟؟ منم گفتم نمی دونم ؟؟؟

شوشو : شام چیکار کنیم ؟...

من : نمی دونم ...

شوشو : ته چین درست می کنی ؟؟؟

من : ( چه پرو ....چه خوش اشتها ...) نه نمی رسم ....دیر می شه ...

شوشو : بریم ذرت درست کنیم بخوریم ؟

من : بریم

آقا فکر کرده چه خبره ؟؟؟؟ هر چند خیلی سعی کرد دوستی کنه ....هی می گفت من پسر بدی هستم و از این حرف ها .....

خوب منم دیگه حس خوبی بهش نداشتم ...می دونم خوب می شه ...حسم ....می دونم می گید همه چی دوباره خوب می شه ....اما این روحم که تیکه تیکه داره شکسته می شه چی ؟؟؟؟

نمی دونم می تونید حسم رو درک کنید یا نه ؟؟؟

می گه بیا بشین پیشم .....می گم می خوام خونه رو تمیز کنم ...می گه نه بذار فردا کمکت می کنم ....می گم : یک ساله ندیدم دست به سیاه و سفید بزنی ....تنها کار و نهایت کاری که کردی جارو بوده اونم به التماس ....چیزی نمی گه و بعدش دوباره می گه بیا ...فردا کمکت می کنم ....من و شماها ....فردا ببینید کمک می کنه یا نه ؟؟؟؟

شب موقع خواب حسی بهش ندارم ....دوسش ندارم حداقل الان دوسش ندارم .....

به زور بغلم می کنه ....نمی خوام ...راحت نیستم .....

بهم می گه دوستی ...می گم تو کار نکرده جا نذاشتی ...یه روز نذاشتی بیام سر کار ( پارسال اگه یادتون باشه )....یه روز موبایلمو گرفتی .....

می گه هنوز اونروز یادته ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

می گم : چه جوری می خوای یادم باشه وقتی دوباره تکرار می شه .....توقع بی جا ..

می گم : من توی زندگی تو اون ارزشی رو که باید داشته باشم ندارم ....تو اول تو زندگیت تمیزی و کثیفی برات مهمه ...همون جوری که یه چیزی کثیف باشه یا خودت کثیف بشی حاضری من رو له کنی ...مثل هزاران باری که لهم کردی .....

می گم می دونی چند وقته قرص کلسیم و آهنم تموم شده و باید بریم اون دکتره ...می دونی اما برات مهم نیست ...نیست ....

می گه خوردم کردی .....امشب چند سال پیر می شم .....

......................

پ.۱: پارسال آزمایش خون دادم کلسیم از حد مینیمم پایین تر بود و دکتر گفت روزی یه قرص و هفته ای یه آمپول باید بزنی ....تموم شد بیا پیش خودم ..نوبتش یه جوریه که ۱۰ شب اینا می تونی بری تازه داخل ...قراره ۶ ماهه بریم ....قراره ...

هر چند خودم قرص جدا گرفتم هر از گاهی می خورم اما این برام مهم بود که اگه من ببینم قرص های اون داره تموم می شه ...در به در داروخانه ها رو می رم ....تا بگیرم اما اون ....

فقط این نیست ...هزارتا مسئله مثل اینه ....

خونه رو نمی تونم مرتب کنم من مثل اون سر کارم ..وقتی می رسم هی می گه بیا پیشم بشین و الان نه و یه وقت دیگه خوب تا برسه به موقعی که مهمون بخواد بیاد دیگه مجبورم بیفتم به جون خونه ...کمک که نمی کنه و در نهایت می گه اصلا نمی خوام مهمون دعوت کنی .....هی می گی خسته شدم خسته شدم ....البته بعدش حرفش رو پس می گیره .....

پ.۲: امروز صبح تا یه مسیری رو باهم اومدیم .....مثل اینکه غریبه ای کنارم نشسته باشه ....هیچ حس خوبی ازم باقی نمونده .....حس حرف زدن باهاش رو اصلا نداشتم ....

پ.۳: به تو شوشو : باورم نمی شه ...باورم نمی شه اون همه حس خوب و ناب رو به چی تبدیل کردی ...باورم نمی شه که قبلا چه جور دوست داشتم ...چه جور می پرستیدمت ...برای یه لحظه دیدنت پر می کشیدم و کلی نقشه می ریختم ....باورم نمی شه این منم ؟؟؟ با اون همه حس های قشنگ که الان تبدیل به چی شده ؟؟؟ و این تویی ؟؟؟ خدایا حکمت وسواسی شدن شوشو رو نفهمیدم ..درک نمی کنم ؟؟؟ چی بود ؟؟؟  هیچ کس جز من نمی دونه تو چقدر تغییر کردی نمی دونه

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 11:18 توسط پريناز |
سلام خوبید ...

من ؟؟؟؟ نمی دونم ...

اول بذارید از شنبه بگم چون ممکنه طولانی بشه ...بذار پس حداقل مهم هاشو بگم ....

شنبه شام ما مهمون پسر داییم بودیم ..خوب اونا هم جوون بودن و اولین باری بود که ما رو دعوت می کردند ...اونجا بود که من به یک مهمونیه دخترونه ...یا خانومانه یا .... دعوت شدم همه دختر دایی هام ..خواهری و من و دو تا از خانم پسر دایی هام .....یعنی یه جمع جوونا .....وای خیلی دوست داشتم برم .....

از خونه اونا که داشتیم بر می گشتیم ....مامان گفت فردا آش می ذارم بیاید ...گفتم خبر می دم ...به شوشو گفتم گفت باشه بریم ....بهش گفتم جمعه دعئت شدم ...یه جوری با یه حالتی گفت حرفی ندارم .....گفتم خوب برای اینکه تنها نباشی من خانم دوستتم می برم تو ودوستتم برید باهم ...هیچی نگفت ....

اومدیم و یکشنبه ناهار که همون آش باشد رفتیم خونه مامان اینا تازه ۱۲.۳۰ بیدار شد ...کلی ناز کشیدم ..می دونستم اگه یه کم بد اخلاقی کنم اون ۳ برابر می کنه ...خلاصه که رفتیم اونجا ....

بعد از ناهار به شوشو چندین بار گفتم شب چیکار کنیم بریم خونه مامانت اینا ...بریم خونه دوستت اینا ....هی می گفت نمی دونم ....هر چی تو بگی ....منم گفتم یعنی چی خوب بگو ..نگفت و خوابیدیم یه چرت عصرونه....

بیدار شدیم و شوشو با درس داداشی کمی مشغول شد ....شام و اومدیم خونه ...تو تمام این مدت خدایی اصلا ابراز ناراحتی نکرده بود که اونجاییم ...

و اما تو طول اون یه روز خودش رو کرده بود یه آدم افسرده .....یه حالتی دپرس ...یعنی که از رفتن من جمعه ناراحت بود ....یه بار گفت میای جمعه یکی از دوستامو رو دعوت کنیم ...بعد گفت آها تو جمعه نیستی ...سه بار طول این روز پرسیدم تو چته ...هی گفت بعدا ...یه بار خونه مامان اینا بودیم گفتم تو از اینکه می خوام جمعه برم ناراحتی اونم گفت اره .....دوباره دلیل پرسیدم گفت بعدا بریم خونمون ....رفتیم خونمون دیگه خسته شدم از رفتارش ...هیچی نگفت ..چند بار ازش بپرسم ..چند بار منتش رو بکشم .......موقع خواب گفتم من نمی رم جمعه خیالت راحت ....تصمیمی که می خواستی گرفتم ...شروع کرد بحث های الکی ....که من می خواستم امروز بریم خونه مامانم اینا ...اونا هم دل دارن و از این حرف ها ...حالا تو خونه مامانم اینا لال شده بود ( ببخشید ) هیچی نگفت ....

آقا بحث و دعوا تا ساعت ۱.۳۰ شب و.....هر چی می گم ولم کن می خوام بخوابم گوش نمی ده اصلا ....

حالا تو اون تاریکی هی دهنشم نشون می داد که ببین ....زبونم رو ببین ..دیوونم کرد ...گیر می داد که با موبایلت نور بنداز .....بعد چند بار اینکارو کرد اطی کردم گفتم معلومه ...اصلا خودت برو ببین تو آینه ....آخرش نمی دونم گوشیت رو بده و فردا حق نداری موبایل ببری سر کار و این حرف ها شروع شد ..منم بهش گفتم دست تو نیست به تو ربطی نداره ...خوب یعنی چی ؟؟؟ ولی گوشیم رو گرفت ...منم از لجم موبالمو نیاوردم ...

صبح خواب موند به جهنم ....دو تا ساعت کوک کردم و خودم اومدم ...اصلا هم مهم نیست چه اتفاقی بیوفته ....خودش بی خیاله من حرص بخورم ...

پ.۱: از وقتی موضوع جمعه پیش اومده ..اونقدر باهاش خوب بودم اونقدر باهاش خوب بودم ...نازش رو می کشیدم که مخالفت نکنه ...خوب نشد ...

پ.۲: من دوست دارم یه مهمونی سالم زنونه برم .....من که هر هفته نمیرم ...من که تا الان نرفته بودم ....دارم خفه می شم ...شاید بیاید و بگید مهمونی رفتن اشکال نداره این دفعه نرو .....نه نمی شه....من هیچ وقت نمی تونم برم ...بیست بار به شوشو گفتم ایرادی نداره گاهی با دوستات بری بیرون نمی ره ...منم نمی تونم برم .....خیلی از دستش عصبانیم ...بیشتر از این زندگیه نکبت بدم میاد ....مردهایی که موقع عصبانیم قل چماق می شن ....گوشی موبایلمو مصادره می کنه و می گه مگه من شوهرت نیستم ...فکر کرده شوهر یعنی زور ....

پ.۳: من از تمام این زندگیم متنفرم .....از اون موقع که خونه مامانم وبودم چون بچه اول بودم می خواستند بهترین باشم و الگو برای خواهری ....اینجوری نپوش ...اینکارو نکن ..اینجا نرو ....اینم از این ....

پ.۴: دیشب برای چندمین بار آرزوی مرگ کردم ....من با مرگ راحت می شم ...خدایا واقعا دوست دارم بمیرم ....خدایا دوست دارم بمیرم ....

پ.۵: فکر نکنید الان عصبانیم اینو می گم نه ...الان دیگه فروکش کردم ....من به هیج وجه به آرامش نمی رسم به هیج وجه جز مرگ

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 9:10 توسط پريناز |
سلام خوبید ؟؟؟

دیروز شوشو گفت اضافه می مونه ..وقتی اضافه می مونه ۸.۳۰ زودتر نمی رسه خونه ...منم دیدم حوصله ندارم تنهایی برم خونه ...هماهنگ کردم با بچه های سرکار رفتیم سینما اونم چه فیلمی ؟؟؟؟؟؟؟ آقای .ه .ف.ت   رنگ ...آخه این فقط به سانسمون می خورد ..موضوعش کاملا تکراری بود ....ولی خوب یه مقداری برای تعویض روحیه .و خنده خوب بود .....

دعوا نکنید لوطفا ....من به شوشو نگفتم رفتم سینما ....شاید کاری نداشته باشه .و حرفی نزنه ..اما می دونم اگه بعدن سر یه چیزه دیگه دعوامون بشه ....به اینم گیر می ده می گه تو هی تنها می ری خوش گذرونی ...خوب یه مقداری حق داره ...منم شاید ناراحت بشم ...اما شوشو اصلا سینما دوست نداره خوب چیکار کنم ....من عاشق سینما هستم ...هر چی هم بهش می گم بیا هی بهونه میاره .....خیلی بدم ؟؟؟

پیشاپیش عیدتون مبارک.....من که احتمالا شنبه هم میام اداره ...خوش به حال اونایی که می رن مسافرت ..دوست داشتم برم کیشی ...قشمی ....آههههههههه( آه عمیق لوطفا )

فعلا برنامه خاصی نداریم ....

دیشب تا رسیدم خونه ۷.۳۰ بود پریدم تندی ته چین بادمجان درست کردم خوشمزه شد ....بسی لذت بردیم ....

بچه ها دعااااااااا کنید تو رو خدا برامون ...یه بار اداره شوشو اینا برای تعاونی مسکن گفتند ۲ تومن بریزید مات هم ریختیم حالا هر چی می گردیم فیشش پیدا نمی شه ...ای خدااااااااااااااااااااا...

دوستتون دارم می دونید که این کار دله ..............گناه من نیست .....

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 11:10 توسط پريناز |
Designed by mihandownload.com

قالب وبلاگ
کلیپ موبایل
مرجع تخصصی موبایل

سایت تخصصی موبایل

موبایل