سلام
خوبید ؟
دیروز رفتم خونه ...دیدم گرفته دراز کشیده روی تخت ....کاری به کارش نداشتم ...خوب سلام هم بهش نکردم ....
یکی دو بار بهم توپید ...می خواست گیر بده ...خوب منم کاریش نداشتم .....تا اینکه بهم گت می خوای بخوابی ؟؟؟ منم گفتم نمی دونم ؟؟؟
شوشو : شام چیکار کنیم ؟...
من : نمی دونم ...
شوشو : ته چین درست می کنی ؟؟؟
من : ( چه پرو ....چه خوش اشتها ...) نه نمی رسم ....دیر می شه ...
شوشو : بریم ذرت درست کنیم بخوریم ؟
من : بریم
آقا فکر کرده چه خبره ؟؟؟؟ هر چند خیلی سعی کرد دوستی کنه ....هی می گفت من پسر بدی هستم و از این حرف ها .....
خوب منم دیگه حس خوبی بهش نداشتم ...می دونم خوب می شه ...حسم ....می دونم می گید همه چی دوباره خوب می شه ....اما این روحم که تیکه تیکه داره شکسته می شه چی ؟؟؟؟
نمی دونم می تونید حسم رو درک کنید یا نه ؟؟؟
می گه بیا بشین پیشم .....می گم می خوام خونه رو تمیز کنم ...می گه نه بذار فردا کمکت می کنم ....می گم : یک ساله ندیدم دست به سیاه و سفید بزنی ....تنها کار و نهایت کاری که کردی جارو بوده اونم به التماس ....چیزی نمی گه و بعدش دوباره می گه بیا ...فردا کمکت می کنم ....من و شماها ....فردا ببینید کمک می کنه یا نه ؟؟؟؟
شب موقع خواب حسی بهش ندارم ....دوسش ندارم حداقل الان دوسش ندارم .....
به زور بغلم می کنه ....نمی خوام ...راحت نیستم .....
بهم می گه دوستی ...می گم تو کار نکرده جا نذاشتی ...یه روز نذاشتی بیام سر کار ( پارسال اگه یادتون باشه )....یه روز موبایلمو گرفتی .....
می گه هنوز اونروز یادته ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
می گم : چه جوری می خوای یادم باشه وقتی دوباره تکرار می شه .....توقع بی جا ..
می گم : من توی زندگی تو اون ارزشی رو که باید داشته باشم ندارم ....تو اول تو زندگیت تمیزی و کثیفی برات مهمه ...همون جوری که یه چیزی کثیف باشه یا خودت کثیف بشی حاضری من رو له کنی ...مثل هزاران باری که لهم کردی .....
می گم می دونی چند وقته قرص کلسیم و آهنم تموم شده و باید بریم اون دکتره ...می دونی اما برات مهم نیست ...نیست ....
می گه خوردم کردی .....امشب چند سال پیر می شم .....
......................
پ.۱: پارسال آزمایش خون دادم کلسیم از حد مینیمم پایین تر بود و دکتر گفت روزی یه قرص و هفته ای یه آمپول باید بزنی ....تموم شد بیا پیش خودم ..نوبتش یه جوریه که ۱۰ شب اینا می تونی بری تازه داخل ...قراره ۶ ماهه بریم ....قراره ...
هر چند خودم قرص جدا گرفتم هر از گاهی می خورم اما این برام مهم بود که اگه من ببینم قرص های اون داره تموم می شه ...در به در داروخانه ها رو می رم ....تا بگیرم اما اون ....
فقط این نیست ...هزارتا مسئله مثل اینه ....
خونه رو نمی تونم مرتب کنم من مثل اون سر کارم ..وقتی می رسم هی می گه بیا پیشم بشین و الان نه و یه وقت دیگه خوب تا برسه به موقعی که مهمون بخواد بیاد دیگه مجبورم بیفتم به جون خونه ...کمک که نمی کنه و در نهایت می گه اصلا نمی خوام مهمون دعوت کنی .....هی می گی خسته شدم خسته شدم ....البته بعدش حرفش رو پس می گیره .....
پ.۲: امروز صبح تا یه مسیری رو باهم اومدیم .....مثل اینکه غریبه ای کنارم نشسته باشه ....هیچ حس خوبی ازم باقی نمونده .....حس حرف زدن باهاش رو اصلا نداشتم ....
پ.۳: به تو شوشو : باورم نمی شه ...باورم نمی شه اون همه حس خوب و ناب رو به چی تبدیل کردی ...باورم نمی شه که قبلا چه جور دوست داشتم ...چه جور می پرستیدمت ...برای یه لحظه دیدنت پر می کشیدم و کلی نقشه می ریختم ....باورم نمی شه این منم ؟؟؟ با اون همه حس های قشنگ که الان تبدیل به چی شده ؟؟؟ و این تویی ؟؟؟ خدایا حکمت وسواسی شدن شوشو رو نفهمیدم ..درک نمی کنم ؟؟؟ چی بود ؟؟؟ هیچ کس جز من نمی دونه تو چقدر تغییر کردی نمی دونه