تبليغاتX
زندگي مشترك

دیر

سلام

دیروز با بچه های همکار رفتیم که بریم والبال دیدیم دیر شده رفتیم دوچرخه سواری وای خیلی حال داد ...یه جایی من با یه پسره برخورد کردم اونجا بود که کفشم پاره شد و دستم زخم .....

در کل خوب بود ...وای بعد یه دوچرخه سواری آب البالو خیلی می چسبه ...

رفتم خونه بعد هم شوشو اومد رفت حمام و اومد منم کباب چوبی درست کردم بهتون پیشنهاد می کنم درست کنید از کباب تابه ای خیلی خوشمزه تره به نظر من .....

شوشو گیر داده بود مه بریم هایپر یه دوری بزنیم ....گیره دیگه ....

خلاصه رفتیم یه قاب خوشمل خریدم ....تا بیاییم بخوابیم شد ساعت چند ؟؟؟ ۱ ...داشتم می مردم از خواب ....یعنی چشمام باز نمی شد ...شب موقع خواب گوشی رو که رو زنگ گذاشتم گذاشتم کنار شوشو ....دریغ از اینکه بدانم ایشون خوابشان سنگین تر از این حرف ها می باشد ...

خلاصه که صبح با صدای زنگ تلفن خونه بیدار شدم خواهری بود . فهمیدم خواب موندم ...تا بیام اداره شد ۱۰.....دیر رسیدم ....اوخ اوخ

می خوام ترشی درست کنم ولی از هر مدل یه ذره ....شور + ترشی بادمجون + ترشی مخلوط + سالاد ترشی البته این یه ایده بیش نیست تا عملی بشه طول می کشه .....

دیگه اینکه شاید دختر خالم که عشق من و شوشو اخر هفته بیان پیش ما ...وای از الان دارم روز شماری می کنیم که بیان ....

دیگه دیگه ؟؟؟؟ آها دیشب با کلی عشق رفتم لبو خردیم و پختم که با شوشو بخوریم این شوشو که نذاشت هی گفت بریم بیرون بریم بیرون وقت نشد بخوریم ...من نمی دونم ناف این شوشو رو با بیرون بریدن ....یه دقیقه توی خونه آروم قرار نداره ....

امروز خیلی خستم می خوام یه غذای ساده گرم درست کنم شوشو گفت سوپ شیر ؟؟؟؟؟؟ خودمم بدم نمیاد ...

آها راستی پسر عمه ام خواستگار من بود ..وای ازش بدم میومد ...حالا تو سه سال فوق لیسانس خوند الان دانشجوی دکتری است ...استاد دانشگاه و یه خونه و ماشینم خریده ....خدایی هر چقدر هم فکر می کنم ببینم با این شرایطشم باز شوشو و یه تار مو و این حرف ها رو عوض نمی کنم !!!!!!!!!!!!!!

گاهی فکر می کنم من با هر کی غیر از شوشو اگر ازدواج می کردم دیگه نمی تونستم اینقدر شیطنتت و اذیت و ازار برسونم ..احتمالا یه بچه اروم و ساکت و خانم می شدم ؟؟؟


 

نوشته شده توسط پريناز در دوشنبه هجدهم آبان 1388 ساعت 11:46 موضوع | لینک ثابت


کمبودخوای.تمیزی.مهمونی .خستگی

سلام خوبید ؟

چهارشنبه که من اومدم اداره و شوشو خونه مونده بود من بهش یه اس ام اس زدم و گفتم : دیدی هفته پیش چقدر خوب بود چقدر خوب بودی .چقدر مهربون بودی .چقدر قربون صدقه ات می رفتم ...عشق می کردم .چرا الان اینجوری .جوا بنداد رفتم خونه دیدیم بیداره و داره با لپ تاپ بازی می کنه .سلام کرد و گفت دوستی دیگه ..خودت اس ام اس زدی که دیگه دوست باشیم ..خلاصه که اینجوری مثلا دوست شدیم ...ناگهانی دیگه شوشو گفت شام بریم بیرون و زنگیدیم به دوستش و خانمش و جاتون خالی رفتیم بیرون قرار نبود دیگه مثل همیشه شب بربم خونه شون ...

ولی شوشو یهو گفت بریم ؟؟؟ البته تو خونه گفت که جمعه میاد مهمونی ...

منم دیده بودم دیگه اوکی داده گفتم بریم باشه ...رفتیم خونه یکمی وسیله برداشتیم و رفتیم ...می دونید این دوست شوشو نمی دونم گفتم یا نه ماشین خریدن ولی رانندگی اصلا بلد نیست بیشتر ما می ریم خونشون تا شوشو شبها که خلوته ببره بهش نشون بده ...

رفتیم و پنج شنبه با اونا رفتیم میلاد نور من از یه انگشتره خوشم اومده بود از این بدلیجات ها ...دوست شوشو و خانمش هم گفتند که بیا تولدت که نزدیکه ما برات بخریم ..چشمتون روز بد نبینه رفتیم داخل مغازه دستم کردم چقدر ناز بود قیمت ؟؟؟ ۴۵۰ هزارتومان ناقابل !!!!!!!!!!!!!!!! به همان صورت که رفتیم برگشتیم .....

یه مانتو برای اداره خریدم و مقنعه ....شوشو دو تا لاک پشت برام خرید و چرخیدیم و رفتیم خونه دوست جان شام خوردیم و برگشتیم خونه ....

ساعت چنده : ۲ نیمه شب ...شوشو گفت من می خوام برم یه دوش بگیرم ...منم دیدم ای دل غافل این عمه من که مهمون مامان اینا بود  تا حالا خونه من نیومده ...یه دفعه هم می خواست بیاد ما آمادگی نداشتیم ...دیگه اینبار نمی شد بگیم نه ...خونه کثیف ...شلوغ در حد انفجار ...شوشو که حمام بود کمی گردگیری کردم .اومد بیرون کمی کار کردم و ۴ خوابیدم ....ساعت ۷.۳۰ صبح از استرس بیدار شدم دوباره کار و کار ...تنها جایی که دیگه نرسیدم تمیز کنم حمام بود ...دیگه تا ۱۰.۳۰ تمیز شده بود عالی ...شوشو رو بیدار کردم اونم جارو کشید همه جا رو ....

آماده شدیم پیش ب سوی خونه مامان اینا ....خلاصه مهمونی از ناهار تا بعد شام کشیده شد ...بیچاره شوشو کلی کار کرد ....هر سری چای و میوه و اینا رو شوشو تعارف می زد به همه ....بچه کلی خسته شد ...

دیشب هم ساعت ۱۲.۳۰ رفتیم تو رختخواب نمی دونم الان چه جوری رو پام من ؟؟؟

پ.۱: بعد یه کثیفی طولانی خیلی حال می ده خونه خیلی تمیز می شه خیلی ....نه ؟؟؟

پ.۲ : می گم بهتر نیست یه اسمی برای این دوست شوشو و خانمش بذارم ؟؟؟ آخه خیلی دیگه داره نقششون پر رنگ می شه توی وبم ....نمی شه هر دفعه هی بگم دوست شوشو و خانمش ؟؟؟

پ.۳: من از آرایش و لباسم راضی بودم ...خدایی خیلی ها هم گفتند که قشنگ بوده ...یه دختر عمه دارم ..دیروز که به اصرار دخترا و عمه ام آوردم عکس و فیلم ها رو نشون می دادم ....هی می گفت آرایشت خیلی تمیز بود ولی خیلی شلوغ بود !!!!!!!!!!!

ارایشت تو عکسا و فیلم ها خیلی بهتره ..بهتر از اونی که اونروز دیدیم .....لباست تو عکس قشنگ تره از اونی که بود ...

شما بودید این همه از این حرف ها می زد چیکار می کردید ؟؟؟


 

نوشته شده توسط پريناز در شنبه شانزدهم آبان 1388 ساعت 9:51 موضوع | لینک ثابت


تا کی ؟

سلام

خوبيد ؟

من كه اصلا خوب نيستم ...اصلا ...

پريشب رفتم خونه غذا درست كردم ...شوشو از حمام اومد و من رفتم يكمي پيشش نشستم و رفتم ادامه غذا درست كردن ...هي مي گفت بيا بشين گفتم آخه غذا رو چيكار كنم ...شب موقع خواب مي گه من ترجيح مي دم تو غذا درست نكني ولي بياي پيشم بشيني ...بهش مي گم آخه بد وقتي تو مي گي بيا ..من بعد شام اومدم اما اون موقع وسط غذا درست كردن بود و خوب نمي تونستم بيشتر بشينم ..كمي بحثمون گرفت كه  خوب دلمو شكست من خسته و كوفته ميام زحمت مي كشم ..اين طوري ؟؟؟؟

ديروز توي سرماي شديد به زور خودم رو رسوندم خونه .نمي دونم چرا ماشين گيرم نمي يومد . و من به زور رسيدم ...سويي شرتي چيزي هم براي خودم نبرده بودم ...من اكثر صبح ها ماشين رو مي برم دم خونه مامان اينا مي ذارم و با بابا ميام سر كار خوب ماشين مياره .ديگه .شوشو هم مخالفتي نداره ..خونه مامان اينا نزديك ماست اما به اصطلاح خطي كه مي ره خونه مامان اينا با ما فرق داره ...هر چي ديشب وايسادم كه خطي خونه مامان اينا بياد نيومد ...منم داشتم از سرما مي مردم گفتم خوب مي رم خونه و بعد با شوشو ميام ماشين رو بر مي داريم .

رفتم خونه هنوز توي تخت و خواب و بيدار بود ...منم لباسامو در آوردم و رفتم چسبيدم به شوفاژ  و خوابم برد ..بيدار شدم ..كمي چرخيدم ..شوشو اومد گفت چرا شام درست نكردي ؟ توضيح دادم ..گفت نه تو به خاطر حرف ديشب من شام درست نكردي !!!!!!!!!

ديگه بحث رو شروع كرد و به همه جا كشوند ...آخرشم گفت جمعه مهموني مامانت اينا نميام ...

مامانم دوباره مي خواد دختر عمه ام رو پاگشا كنه به خاطر ما كه نبوديم اين كار رو نمي كنه ..حالا جمعه ظهر ديگه دعوت كرد ...حالا ميگه نميام به هيج وجه ...

نمي دونم چيكار كنم ...مي ره رو دنده لج ...ديشب حرف هاي بدي زد ...توهين هاي بد ...

خسته ام ...ناراحتم ...تعادلي توي زندگيم نمي بينم ....يه روز خوب يه روز بد ...

هفته پيش كلي خوشحالي كردم ...اما توي اين هفته با تمام بي حوصله گيهات از بين بردي ...

گاهي احساس مي كنم از قصد مي خواد من رو عصبي و ناراحت كنه ....

دلم گرفته ...خيلي

پ.۱: خبری که دیروز از پرنیان جون شنیدم خیلی داغونم کرد خیلی ....خدا بهخانواده شون صبر بده ..با اینکه ندیده بودمشون و نمی شناختمشون ..اما دلم ریخت ...دلم لرزید


 

نوشته شده توسط پريناز در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 ساعت 9:55 موضوع | لینک ثابت


نبودم + یه سوال

سلام

خوبيد ؟؟؟

مي بينم كه همه نگران من شده بوديد ؟؟؟؟؟ !!!!!!!!!!

ديگه حس خوبي نسبت به نوشتن توي اينجا ندارم به چند دليل ...اميدوار بودم اينجا مثل يه دفتر خاطرات خوب باشه رام ..اما اين حس در منايجاد نشد ...شايد موقتي باشه حسم نمي دونم ؟؟؟؟

تولد داداشي هم گذشت كلي كادو گرفت بچه  و خوب بود ....

 

شوشو امروز نرفت سركار ديشب دير اومد و حالش اصلا خوب نبود .ديگه امروزم نرفت ...

 

توي اين چند روز چند بار امير علي اومد خونمون ...واي خيلي ناز شده و خوردني ( بچه همسايه روبرويي )

منم يه بار تنهايي رفتم خونشون بدون شوشو ...اخه باباي امير علي نبود و مامانش بهم تعارف زد و منم دو دستي چسبيدم ...

--------------

توي اين هفته خيلي سرم شلوغ بود خيلي ....جوري كه رئيس محترم كار در منزل هم داده بود ....

-------------------

ارشد براي خودم و شوشو ثبت نام كردم ..همين جوري ... با اينكه چيزي نخونديم خوب شوشو گفت حالا ضرر نداره شركت كردنش ..شوشو همون رشته ليسانش شركت كرد ولي من اينبار مديريت اجرايي شركت كردم ...امتحاني

-------------------

وای دوستم که با من ازدواج کرده بود و هم دانشگاهی بودیم ۲ ماهه بارداره ...خودش که خیلی خوشحال بود..منم که شنیدم خیلی خوشحال شدم ....

--------------------

-----------------

پ.۱: پرنیان جونم من نمی دونم چرا پیاز داغ بده توی فریزر بمونه ؟؟؟ یعنی خراب می شه ؟؟؟

----------

پ.۲: لیندا جونم شکلک ها قابل توجه ..

-----------------

پ.۳: خیلی دوست داشتم کاموا بگیرم و یه چیزی ببافم اما این همکارم می گن که کاموا خیلی گرونه نمی ارزه ؟؟؟؟ حالا یکی بیاد بگه اصلا تو وقت این کارا رو داری ؟

------------------

پ.۴: در ادامه عکس ها :

 

این کیکش از شیرینی فروشی تواضع خریدیم نمی دونم بلدید ؟

Tag this photo below - ThumbSnap Free Photo Hosting

 

Tag this photo below - ThumbSnap Free Photo Hosting

کادوی مامانم به داداشی دفتر چه و مداد رنگی ۷۲ رنگه

Tag this photo below - ThumbSnap Free Photo Hosting

 

Tag this photo below - ThumbSnap Free Photo Hosting

کادوی بابام

Tag this photo below - ThumbSnap Free Photo Hosting

اینم ساعتی که براش خریدیم :

Tag this photo below - ThumbSnap Free Photo Hosting

Tag this photo below - ThumbSnap Free Photo Hosting

 

عجب پست طولانی شد ها ....

خوب فعلا Hello

---

---

یه سوال شوشو گفت می خوای برای تولدت چند تا آفر بدم منم استقبال کردم ...گفت بوت پاشنه دار یا ادکلن یا انگشتر مارک دار کدوم رو می خوای ؟؟؟ چی کار کنم ؟؟؟


 

نوشته شده توسط پريناز در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 ساعت 11:56 موضوع | لینک ثابت


اخر هفته و بوی پیاز

سلام خوبید ؟

ما چهارشنبه اخر شب مثل همیشه رفتیم خونه دوست شوشو ...حالا اینا تازه ماشین گرفتند و خوب رانندگی بلد نبودن ....در اینجا شوشو همانند یه مربی شبا می برد بچه ها رو بیرون و اموزش رانندگی ....

اونجا خانم دوست شوشو گفت تو که شاغلی بیا یه عالمه پیاز و بادمجان و هویج و اینا بگیریم با خورد کن خورد کنیم و با سرخ کن سرخ ..برای فریزر ...چشمتون روز بد نبینه وای رفتیم که ۸ کیلو پیاز بخریم ....شد ۱۵ کیلو ...دو روز تمام ما درگیر پیاز بودیم ..حالمون بد شده بود ...یه فیلمی بود که باید می دیدید ...خلاصه که من تا ۶ ماه هم پیاز داغ دارم نمی خوایید ؟؟؟؟

دیشب رفتیم گلدیس و برای داداشی یه ساعت خریدیم ....خیلی خوشمله ...عکسش رو می ذارم ...

وای دیروز رفتیم داروخونه ...من شاد و با اعتماد به نفس تمام رفتم روی ترازو چشمتون روز بد نبینه دیدم وااااااااای شدم ۵۵ کیلو و ۴۰۰ گرم ...زودی اومدم پایین ...شوشو گفت چند بود گفتم ۵۴ کیلو ...گفت اره خالی بند چاقالو دیدم خودم ...حالا هی راه می ره می گه چطوری چاقالو ...از اون طرف هم می گه ببینم رژیم گرفتی ناراحت می شم خوب چیکار کنم من ...خدااااااااااا

حس می کردم بد چاق شدم ....نه ..من از ۵۲ بالا نیومده بودم ....

پ.۱: ما در اداره مان اینترنت نفری یه ساعته ...قبل دائم بود اما محدودش کردند ....به خاطر همینه که هی می گم گاهی وقت نمی شه و از این حرف ها ...

پ.۲: کسی پیاز داغ نمی خواد ..حراج زدم به مالم

پ.۳ ٬٫ هلیای عزیزم رفتن مادر بزرگ عزیزت رو بهت تسلیت می گم و از خدا برای شما و خانواده ات صبر شکیبایی طلب می کنم .


 

نوشته شده توسط پريناز در شنبه نهم آبان 1388 ساعت 13:22 موضوع | لینک ثابت


ثبت نام +++++++

سلام

خوبید

شما فکر کنید من با این اینترنت یه ساعته حالا امروز باید خواهری هم دانشگاه ثبت نام کنم ....از بس خودش تنبله و حتی نمیاد این دفترچه رو بگیره بخونه ...می بینید تو رو خدا

دیشب رفتیم میلاد نور یه پیراهن کوتاه خریدم به اصرار شوشو خیلی خوشش اومده بود ؟؟؟؟ قشنگه ...وای برم الان اینترنتم تمام می شه ....

اگه شد دوباره میام

و اما ۸/۸/۸۸ رو به همتون تبریک می گم ...

یا امام رضا یا ضامن آهو حاجت همه دوستای گلم رو برآورده کن ...مشکلات همشون رو حل کن ..دل همشون رو شاد کن ...سایه پدر و مادراشون رو روی سرشون نگه دار.....سلامتی رو به همه دوستای گلم اعطا کن ....

و در نهایت شوشوی ....وسواسش رو خوب کن ...یا امام رضا


 

نوشته شده توسط پريناز در چهارشنبه ششم آبان 1388 ساعت 9:36 موضوع | لینک ثابت


عکس و عکس و عکس

سلام خوبید .....

دیشب با خواهری رفتیم مانتو خرید نزدیک ۷ بود که رسیدم دم خونه شوشو یه ۱.۳۰ بود که رسیده بود منتظر مکن دم در !!!!!!!!!!!!!!!

بیچاره و استثنا هیچی نگفت نه غری نه چیزی ....خدا رو شکر

رفتیم خونه ...حالا یه ساعتی هم درگیر بودیم که با همسایه روبروییمون شما بیاید یه سر ...اونا می گفتند شما بیایید ...اخرش امیر علی رو یه نیم ساعتی دادند به ما تو خونمون باهاش بازی کردند ...وای چه ناز شده ....

و بعد هم یه کوکو سبزی درست کردیم و خوردیم

به این شکل :

Tag this photo below - ThumbSnap Free Photo Hosting

و اما این سوغاتی ما به خواهری از شمال

Tag this photo below - ThumbSnap Free Photo Hosting

و این سوغاتی ما به داداشی

Tag this photo below - ThumbSnap Free Photo Hosting

و این دو تا هم برای خودم خریدم :

Tag this photo below - ThumbSnap Free Photo Hosting

Tag this photo below - ThumbSnap Free Photo Hosting

یه چیزی اون سوراخ نما ها توی کوکو سبزی گردو می باشند اخه یکی از همکارام دید گفت چرا سوراخه ؟؟؟؟

پ.۱: نمی دونم چرا توی این قالب جدیدم وبلاگ دوستام نیست  چرا ؟؟؟؟

پ.2: تولد داداشي 11 آبان چي بخرم براي يه بچه 11 ساله ؟؟؟؟؟

 


 

نوشته شده توسط پريناز در سه شنبه پنجم آبان 1388 ساعت 9:9 موضوع | لینک ثابت


پرکاری

سلام

اینجا یا ما کار نداریم نداریم یا پر از کار می شیم دیگه وقتی نداریم برای سر خاروندن !!!!!!!!

تلفن طبقه هم قطع شده بود به جز من حالا همه هم میومدند جفت ما میشستند و تلفن حرف بزن تا کی ...البته این روند تا اخر هفته ادامه داره .....

دیشب کباب چوبی درست کردم توی ماهیتابه خیلی خوشمزه شده بود با ته دیکه حصیری ...هنرمندی اخه در چه حد ؟؟؟؟؟

شوشو هم کلی ذوق کرده بود بچه ......

فردا اگه خدا بخواد و اینجا کمی خلوت شه عکس خریدهای شمال رو می ذارم .....

شوشو امروز ماشین برد البته یه جای دیگه می رفت منم تا یه مسیری رسوند ...حال می ده ها ...خوب چیکار کنم من از این لطف بی نصیب بودم تا به حال .....

دیگه دلم برای همتون تنگ شده بود دلم اروم نمی گرفت که وباتون رو نخونم می یومدم زودی می خوندم اما اکثرا وقتی برای گذاشتن نظر نداشتم ...

فعلا دوباره اومدند


 

نوشته شده توسط پريناز در دوشنبه چهارم آبان 1388 ساعت 14:22 موضوع | لینک ثابت


دقایق اخر و خاطره خوب و روان اسوده

سلام

خوبید بر و بچ ؟؟؟؟؟؟؟؟

منم بد نیستم اول از عروسی بگم یه جایی اون طرف کرج ....وای اینقدر دور بود که نگو خیلی دور ....

با ماشین مامان شوشو رفتیم به همون دلایلی که گفتم ها ...... خواهری شوشو رفته بود ارایشگاه ...بیچاره خیلی به من اصرار کرد که تو هم بیا اما من اصلا نمی تونستم ...یعنی نمی رسیدم تا ربم دوش بگیرم و برم خیلی طول می کشد رفتم خونه مامان اینا دوش گرفتم مامان موهامو سشوار کشید و رفتیم خونه خودمون اونجا قرار شد که خواهری بیچاره زودتر بیاد از سرکار تا موهامو مدل اسی کنه ؟؟؟ خلاصه اومد مشغول شد ... خوب شد خوشم اومد خیلی ....۶.۳۰ اینا بود که مامان شوشو اومدند دم خونمون ...تند تند اماده شدیم و رفتیم ...ساعت ۸ رسیدیم ...ولی چه باغی ....چه سالنی ...ادم همینطوری می موند ...چون سرد بود شام بیرون سرو می شد و داخل سالن هم رقص ...دوبس دوبس .....چه ارکس خوبی داشتند ...خیلی با حال بودند .....خیلی نرقصیدیم ..اما دلی از عذا در اوردیم گاهی وسط خیلی شلوغ می شد ....

اولش جو یه طوری بود که نمی شد خیلی عکس بگیریم ..اما اخر شبش که شده بود ساعت ۳ با دوربین خواهر شوشو کلی عکس گرفتیم با یه عالم جوون های خونواده شوشو .... خلاصه اخرش خیلی خندیدیم .......

در کل خوب بود ....موقع غذا باید میومدید میز رو می دیدید ....۱۲ نوع غذا ...دسر ....انصافا دیگه اسراف بود ....اما عروس اصلا خوب نشده بود کلا این خانواده به ارایش کم معروف بودند اما برای عروس و این همه مایه داری نمی دونم اصلا خوب نشده بود ...تازه اینو نگفته بودم اینا دو تا عروسی گرفتند یکی سه شنبه که قاطی بود و یکی یکشنبه که جدا بود .....یکشنبه رو برای خانواده داماد گرفته بودند ...مثل اینکه جنبه قاطی رو نداشتند و بد م س ت می کردند و اگه قاطی بوده افتضاح می شده .....من موندم اون عروسی هم کلی خرج کرده بودن و برای هر دو عروسی ۳ دوربین فیلمبرداری و  عکاس و ماشین عروس و ارایشگاه و اینهمه غذا و....

یعنی یکی نداره یه عروسی معمولی بگیره ...یکی هم اینطوری ...این دیگه خیلی بی عدالتیه ....تازه کادوی پدر داماد یه ماشین جی ال ایکس .....حالا دیگه وای به حال کادوهای بقیه .....

دیگه تا ما برسیم خونه شد ۴.۳۰ تا بریم دوش بگیریم ...تا چشمامون رو بستیم که بخوابیم ....باید بیدار می شدیم ..خیلی سخت بود ...

چهارشنبه رفتیم هایپر یه دوری زدیم ...

پنج شنبه از بس کمبود خواب داشتیم من که تا خود ۱۲.۳۰ خوابیدم و شوشو تا ۲.۳۰ بیدار شدیم کمی چرخیدیم و رفتیم پونک ....و شهروند یه خرید اساسی کردیم ...دیگه فریزرمون خالی از گوشت شده بود ....برگشتیم ....

خیلی بی حوصله بودم یاد چیزای بد بد افتاده بودم هر چی شوشو شوخی می کرد من اصلا حالم خوب نمی شد ...هی می گفت یاد چی افتادی ...چی شده منم می گفتم هیچی ... همین شد که اخر شب دعوا کردیم و با قهر خوابیدیم و فرداش هم تا بیدار شه قهر بودیم ......دیگه شب اشتی کردیم ...یه بستنی .....یه خواب خوب ....اگه این دو روز خوب نباشه اما شب اخر خوب باشه خیلی خوبه و ادم صبح با ارامش بیدار می شه .....

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

وبلگ یه عدد سارا و پیتی جان ...من هر چقدر سعی می کنم نمی تونم برای شما نظر بذارم ...میام می خونمتون ....


 

نوشته شده توسط پريناز در شنبه دوم آبان 1388 ساعت 9:47 موضوع | لینک ثابت


تلخ-قاطی پاتی

سلام

خوبید ؟

دیروز حالم اصلا خوب نبود اما امروز خوب یکمی بهترم ....

دیشب با شوشو کلی حرف زدم ...کمی پشیمونی ...کمی قول و قرار دلم رو گرم کرد ....اما تلخی این چند روز خیلی طول می کشه از ذهن و روحم بره بیرون .....نمی دونم ....چقدر اما زمان می خواد ....

دیشب با بابا تلفنی صحبت می کردم در مورد یه کاری توی اداره ....یهو پرسید خوش گذشت منم به اجبار گفتم اره جاتون خالی !!!! نمی دونم چرا گفت مطمئنی ؟؟؟ منو می گی موندم ...خدایی از اولش خیلی تیز بود خیلی زود همه چیز رو می گرفت ...از صدام فهمیده بود ناراحتم ...غمگینم ...اما من منکر شدم .....

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

داداشی بد سرماخورده خیلی سه روزه مدرسه نتونسته بره ....مامان اینا هم که اجازه ملاقات نمی دن به ما ...می گن می گیرید شما هم ...دلم براشون تنگ شده ...وای توی شمال که دلم براشون لک زده بود ...اخه جایی که ما همیشه می ریم برای بابامه ....هر بار رفتیم با اونا رفتیم ....دیگه اینار با اون شرایط خیلی جای خالیشون رو حس می کردم ....

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

چند تا چیز از شمال خریدم وقت نشد ازشون عکس بگیرم در اولین فرصت عکس می گیرم میام می ذارم ....یه بلوز برای خواهری خریدم و دو تا بلوز برای خودم و یه مداد رنگی توپ هم برای داداشی نقاش ....

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

تا قبل از دیروز قرار بود اون عروسی رو نریم ....همون عروسی خیلی مجلل و توپ رو میگم ....پس از مذاکره من و شوشو با هم من گفتم بد نیست برای عوض شدن روحیه امون بریم !!!اونم قبول کرد ولی خوب توی این عروسی همه اون فامیل هاییشون میان که از نظر شوشو کثیفن ....یعنی نجس ......یا شراب می خورن اونجا یا سگ و اینجور چیزا دارن ...منم پیشنهاد دادم که با ماشین مامانش بریم که نگران کثیف شدن ماشین دیگه نباشیم از اونجا هم که اومدیم می ریم حمام و لباس ها هم خوششویی ؟؟؟؟ مورد استقبال شوشو قرار گرفت ...نمی دونم احساس کردم چند ساعت خوشی که اگه خوشی باشه می ارزه به این کارا ؟؟؟؟؟

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

من یه اشتباهی کردم اون موقع که بچه بودم یعنی کمتر از یک سال پیش یه خریتی کردم دور از جون شما به شوشو گفتم که رنگ کردن زیادی موها رو اذیت می کنه ...حالا شوشو که از قبل رنگ موهای خودم رو دوست داشت الان گیر داده که دیگه موهاتو رنگ نکن بذار موهای خودت یه مدت بمونه .....برای عید رنگ کردم ...برای عروسی دختر عمه ام هم توی تابستون رنگ کردم حالا برای این عروسی ریشه هاش در اومده می گه اگه رنگ کنی دیگه نباید عید رنگ کنی .....نمی دونم چیکار کنم ....شاید رنگ نکردم برای فردا شب ......ها ؟؟؟ بذار هم یه بار به حرف شوشو گوش بدیم کیف کنه ....

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

دیشب رفتیم رستوران یه جا یه سفره خونه سنتی توی ستارخان ...باغ فردوس معمولا زیاد می ریم همه نوع غذایش هم امتحان کردیم از جوجه تا دیزی و اینا ......من سالاد خوردم و زیاد حالم خوب نبود دبگه چیزی نخوردم ...به شوشو گفتم میل ندارم ...صاحب رستورانه با شوشو دیگه رفیق شده ...شوشو بهش می گه اقا چاقالوئه .....همین جوری صداش می کنه اونم یه کیفی می کنه ....خلاصه که اومد بالا سرمون و گفت شما که چیزی نخوردید ...شوشو گفت می گه حالم بده ..نمی تونم بخورم !!!! حالت تهوه دارم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اقاهه گفت چی بگم بالا ؟؟ شوشو گفت بگو مبارکه ...منو می گی دییییییییییییییییییییییییی ...موندم هاج و واج ...

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

چقدر طولانی حرف زدم ...یه چیزی می خواستم بگم خیلی توی این چند روز به یادتون بودم ...خیلی دلم براتون تنگ شده بود حتی توی اون لحظات سختم ....


 

نوشته شده توسط پريناز در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 ساعت 9:55 موضوع | لینک ثابت


بد خیلی بد

سلام

نمی دونم از کجا شروع کنم ...چه جوری بگم ...اما از خیلی قبل برای این شمال برنامه ریزی کرده بودم ...فکر همه جاش رو کرده بودم ...شاید من خیلی خوش شانس بین بودم نمی دونم .........

دارم می ترکم ...دارم می میرم .....دارم خفه می شم ...این بدترین شمال زندگیم بود ...این بدترین مسافرت زندگیم بود ....این بدترین با هم بودنها بود ....تمام خاطرات بد شمال گذشته که برام تداعی شد هیچ .....بدتر از اونها سرم اومد ...روز اول خوب بود فقط پر از خنده ....پر از شادی ....پر از نشاط ...وای دو روز بعد دیگه حتی نمی تونم به زبون بیارم چی به من گذشت ....

از همه چیز بدم میاد متنفرم .....از این دنیا ...از این ادما ....

از همه دلم گرفته ....پوکیدم خدا کجایی ؟؟؟ سه روز کارم گریه است ...از دست شوشو ...

نمی گم همش تقصیر اون بود نه ...اما به جنون کشوند منو ....

نمی تونم توضیح بدم ریز ریز بگم ....خیلی خورد شدم قلبم شکست .....

حالا حال ها هوس شمال و دریا و خوشی رو نمی کنم ....

با شوشو نیمه قهرم ...دل خوشی ازش ندارم .....

ای کاش دوسش نداشتم ....ای کاش وابسته اش نبودم .....می رفتم تا جون دارم دور می شدم ....


 

نوشته شده توسط پريناز در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 ساعت 9:2 موضوع | لینک ثابت


شمول

سلام

خوبید ؟

این شمول همون شمال خودمونه .....ایشاا... اگه خدا بخواد امروز می ریم اما ۶ عصر یا ۷ ....دیشب شوشو اضافه مونده بود وقتی اومد گفت هر چی به رئیسم گفتم گفته نه نمی دم .... وای خیلی ضد حال خوردم خیلی ....دیگه تا بره حمام و بیاد دوباره به رئیسش زنگ زد و کلی حرف زد و در نهایت رئیسه کمی نرم شد .... حالا تا ببینیم امروز چی می شه اخر ....

در همین راستا شوشو گفت امروز رو دیگه مرخصی ساعتی نمی گیره تا بلکه رئیسش رو بتونه راضی کنه .....

دیشب برای اولین بار گراتن مرغ درست کردم سخت نیست ....شوشو هم خیلی خوشش اومد و استقبال کرد .....

رفتیم خونه مامان اینا هم خداحافظی کنیم و هم کلیدو ازشون بگیریم ....اخی دوست داشتم میومدند ...بدون اونا یه جوریه ...همیشه عادت کردیم با اونا بریم ...به قول شوشو با مامانت اینا خیلی بیشتر خوش می گذره .....

()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()

دیشب مامان شوشو زنگید و خبر از این داد که سه شنبه یه عروسی خفن توی کرج دعوتیم ...وای خیلی استرس گرفتم ...ریشه موهام در اومده تا برگردیم از شمال نمی دونم وقت می کنم یا نه ؟؟؟؟

چی بپوشم ....؟؟؟ قاطیه ؟؟؟ از مامان شوشو و خواهریش فهمیدم که دکلته زیاد خوب نیست بپوشم ...

چی بپوشم به نظرتون ...اون پیراهنی که برای عروسی دختر عمه ام گرفتم دکلته اس کت داره با کتش بپوشم خوبه یا ضایع می باشد  ؟؟؟


 

نوشته شده توسط پريناز در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 ساعت 4:6 موضوع | لینک ثابت